بچه که بودیم مهدی عمه چند تا کتاب داده بود بهمون. تابستون بود و آورده بودیشمان تفرش. جویده بودیمشان از بس که خوانده بودیم. اسم یکی از کتابها «بازگشت» بود. قصهی پسر سفید پوستی که سرخپوستها در خردسالی دزدیده بودندش و با آنها بزرگ شده بود و پی به ماهیت و ظلم و سفید پوستها برده بود. بعدا که سفیدها برش گرداندند دوام نیاورد و پیش پدر و مادر سرخپوستش بازگشت.
حالا من هم بازگشتم.
(خوب مثل اینکه قبلا هم بازگشته بودم و اسلات این پست باید بشود بازگشت-چند-باره)
نوشته شده در:
1405-03-01
(2 هفته 3 روز 4 ساعت پیش)
من محسن هستم؛ برنامهنویس تفننی!
برای ارتباط با من یا در همین سایت کامنت بگذارید و یا به dokaj.ir(at)gmail.com ایمیل بزنید.
پست قبلی:
در مسیر اعادهی حقوق
پست بعدی:
فصل ۲۶ − Monitoring Child Processes
در مورد این مطلب یادداشتی بنویسید.