نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 18 سال 10 ماه پیش تحت عنوان خاطرات-خدمت وبلاگ
وارد ماه دوم خدمت شدیم و شمارش معکوس برای اتمام دوره آموزشی دیگر شروع شده است. صفایی به مدت یکهفته مرخصی گرفته است. برادر و مادرش از مکه میآیند و در غیاب او ساجدی شده است فرمانده گروهان یا بهتر بگویم جانشین فرمانده و بدجوری باد کرده است وقتی در اتاق فرماندهی مینشیند.
صبح رفتیم ورزش و ساجدی دوباره «یک کلاغ پر سیاه» را خواند با صدای خاص خودش. دویدنهای دور میدان کمتر شده است به طوری که من ناراحت میشوم و دوست دارم بیشتر بدوم.
بعد از ظهر یک ربع به سه به خط شدیم و رفتیم به میدان صبحگاه. کل یگانها آمده بودند برای امتحان و همه نشستیم در روی زمین و امتحان گرفتند. ساعت چهار دوباره برگشتیم به یگان. امتحان از نظر من میتوانست بدتر از این باشد یعنی راضیم از آن ولو اینکه نمره خوبی نیاورم. ساعت چهار و نیم هم دفترچه مرخصیها را آوردند و با احسان طباخی از پادگان خارج شدیم و تا امام حسین با هم آمدیم. او رفت مترو و من هم اتوبوسهای انقلاب را سوار شدم.
مامان لباسهایم را شست و خودم هم رفتم حمام. حال نکردم ریشم را بزنم. خسته بودم البته فقط برای ریش تراشی.
من محسن هستم؛ برنامهنویس تفننی!
برای ارتباط با من یا در همین سایت کامنت بگذارید و یا به dokaj.ir(at)gmail.com ایمیل بزنید.
در مورد این مطلب یادداشتی بنویسید.